تبليغاتX
تبسم

تبسم

سخن دل

http://samansamansaman.parsaspace.com/xx.jpg


                         جواب خوبی بدیه ای دل تنها                 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت22:57توسط چشمه | |

11974816366xh9oab.jpg

من خورشید را نمی بخشم که وقتی تو در کنارم نیستی طلوع می کند.

 

من ماه رو نمی بخشم که وقتی تنهایم بازهم اسمان رو روشن می کند.

 

من حتی ثانیه ها را هم نخواهم بخشید که بی تو در گذرند.

 

من گلها را نیز نمی بخشم که بی حضور تو زنده هستند.

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت22:53توسط چشمه | |

erfanrosesefideeshgh.jpg
قشنگ ترین واژه ها را کنار هم می گذارم.شاید بتوانم

شفاف ترین شبنم هایی را که از وجودم و در دل آیینه چشمانم حلقه

می زنند به احترامت تقدیم کنم.خانه را نگاه می کنم باز هم مثل

همیشه به گوشه ی اتاقم پناه می برم.سجاده ام را پهن می کنم.به

معبود خود با چشمان گریان و بغضی کهنه که در وجودم پنهان مانده

نگاه می کنم.درون قفس زندانی شده ام.پر و بالم شکسته و دیگر نمی

توانم پرواز کنم.سکوتم غم مرا نمی شکند.به خود می آیم.می بینم که

چگونه دستانم به درگاهت دراز شده است و قامتم با لطف توست که

ایستاده می ماند.

این تنها حقیقتی است که باور دارم:دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت22:40توسط چشمه | |

صدایش میکنم  اما جوابی کو کجاست  آن  پیک خوشبختی ندایش میدهم برگرد مرو از  پیش من بی تو دل غمگین من  آهسته می میرد...
صدای اشک خود بشنیدم ودم بر نیاوردم,بگو از فاصله,از لحظه های منتظر بر در بگو از
آه آن طفلان که بی مادر نشستند بر لب ایوان....
بگو از عشق  آن عشاق که گر گویند لیلی مرده است  آهسته می  میرد...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت1:42توسط چشمه | |

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه همآوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است .
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است .
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تد بیری است ؟

من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر

من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی ؛ شوری ؛ نشاطی ، نغمه ای ، فریادهایی تازه میجویم

من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر

من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت

من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش !
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا ، یک زمان ساکت نمی مانم .
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش

من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل ، صدف های پُری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم . من آفتابم .
جویبارم ، موج بی تابم .

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن ؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن ؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پُر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیری ؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت

من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد ،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ، ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند .
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد .

زندگی همچنان آب است ...
آب اگر راکد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد .
در ملال آبگیرش غنچۀ لبخند می میرد .
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند .
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند .

من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ .

من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز .
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است .

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم .

من سرودی تازه خواهم خواند ، کش گوش کسی نشنیده باشد .

من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن

من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن

من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن

من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم .


قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد .
سینه ام با هر نفس یک شوق ، یا یک درد بی اندازه می خواهد

من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم .

من خدای تازه می خواهم .
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را

من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من ، یاغیم من ، گو بگیرندم ، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند

من از این پس یاغیم ، من یاغیم، من یاغیم دیگر...


استاد:هوشنگ شفا

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت0:1توسط چشمه | |

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
                                                           استاد:احمد شاملو

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت23:44توسط چشمه | |

تو ای جان دل هستی من                      تو ای شام غمها هستی من
توای امیدوعشق وتاروپودم                    تو در چشم منی هرجا که هستی
توراهر جا که هستم می پرستم               نمی دانم که بی تو چیستم من
                              اگر روزی نباشی نیستم من 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت20:41توسط چشمه | |

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
 
                                                              استاد حمید مصدق

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت20:41توسط چشمه | |

میازار دل غم دیده ام را
                        که نفرینم بگیرد دامنت را
زدی آتش به جان خستهء من
                        شکستی عاقبت بال وپرم را
غم هجران کشید در ره تو
                         که کردی تازه تر داغ دلم را
گرفتی عشق خود با یک بهانه
                        ببردی با ریا ماه شبم را
بخواند قمری عشق این ترانه
                         که نادانان ندانند این غمم را
                                                                
                                                                              متخلص به:راوی

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت20:35توسط چشمه | |

ای کاش در روزهای جدایی اشکهایم باران علافه به دل خسته ی تو باشد.
لحظه لحظه ی زندگیم انتظار است ,چشم انتظار تو هستم تا بیایی و مرا
از غمها دور به شادیها نزدیک کنی;
تنها آرزویم فقط یک لحظه و یک نگاه دیدن توست...
بیا تا ابدیت در کنار هم زندگی را به سر ببریم.....

                                                                   ** تقدیم به مهران عزیز برای نیلوفرش**




+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت22:45توسط چشمه | |